تبليغاتX

اين همه آموزش توپ !


شهدا التماس دعای حسابی

عشق های آسمانی::::....
كل بازديدها:
افراد آنلاین:


عشق های آسمانی::::....








وامانده ام که تا به کجا می توان گریخت

از این همیشه ها که ندارند باورم

حال مرا نپرس که هنجارها مرا

مجبور می کنند بگویم که بهترم

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 8:31  توسط ساجده  | 


بخوان

 

توی گردان ما یه بچه بسیجی بود اهل حال. یه قبر پشت یه تپه کنده بود که هر شب می رفت اونجا برا  راز و نیاز .

با بچه ها تصمیم گرفتیم سر به سرش بگذاریم . همون شب که بلند شد بره برا نیایش، ما هم یه قابلمه از گردان برداشتیم  و پشت سرش به راه افتادیم .رفت داخل قبر و شروع  کرد به راز و نیاز و ما هم  تو  کمینش.  بعد از مدتی  یکی از بچه ها ، به طوری که صداش تو  قابلمه می پیچید  

گفت : «اقرأ»

 با شنیدن این کلمه حال لون بنده خدا دگرگون شد .رفیقمون یه بار دیگه گفت : «اقرأ»

اون عزیز که حالش دگرگون شده بود ،با همون حال خوشش گفت :چی بخوانم ؟!یه دفعه یکی از

 بچه ها گفت :«بابا کرم »

شنيدن اين جمله، اون بنده خدا که تازه متوجه جريان شده بود، از قبر پريد بيرون و با عصبانيت دنبال ما کرد. ما هم پا به فرار گذاشتيم.....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 8:36  توسط ساجده  | 


از سیاره یا ستاره ای دیگر نیامده ام...

و همیشه هم خوب نبوده ام...

مثل دیگر آدم ها؛ گاهی دروغ گفته ام

گاهی دل شکسته ام... گاهی رنج برده ام ... گاهی خسته شده ام......

من از تسخیر شدن می ترسم

هیچ گاه به چیزی اجازه نداده ام، مرا تسخیر کند

با دیگران هستم، اما مستقل خواهم ماند...

می دانم که این جا همه چیز موقت است...و نباید فریب پیوستگی دانه های باران را خورد

اما با همه ی این ها دوستش دارم

آری! زندگی را دوست دارم... چون تکه ای از مسیر ماست...پلی ست بین عدم و هستی.........

من بدون کسی و با دست ها و پاها و چشم ها و گوش های خودم

می ایستم...می شنوم ، می بینم ، می آموزم و ....سرشار می شوم

پس تصور نکن وقتی می گویم خسته ام، به این معنی ست که دست از سر زندگی برداشته ام...

نه ... دوباره بنا می کنم، می سازم...زندگی ساختن است

باید آشیانم را بالاتر از ارتفاع این کلاغ های پیر بسازم

از خانه ی عنکبوت بیزارم که با انگشتان بادی نحیف، دلهره ی ویرانی می لرزاندش...

سخت باید بود...

به عنکبوت غبطه می خورم... که هیچ تعلقی ندارد...

حتی به آنچه ساخته است، یا به آنچه می خواهد بسازد

سست باید بود...

اما این ها مهم نیست

مهم این است که چقدر شبیه حرف هایت باشی...

منم دلم می خواهد خوب باشم... فرشته نــــه... آدم ِ خوب باشم... سخت است نه؟

و به خــــود می بالم که انســـانم...

که مانند فرشته خوبی محض نیستم بی هیــــچ گزینشی...

من به خود می بالم که می توانم خوبـــــــی را بــرگزینــــــــم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 14:47  توسط ساجده  | 


           

               انا و جعلنایی شنیده بود اما نمی دانست این آیه است ، حدیث است یا چیز دیگر .

خود عبارات را هم معلوم بود تا آن روز جایی ندیده بود ؟

این قدر می دانسته که در خطوط مقدم یچه ها زیاد استفاده می کنند .

تا آن روز که از روی سادگی خودش یکی از برادران را پیدا می کند

و می پرسد : شما ها وقتی با دشمن روبرو می شوید یا در تیر رس او قرار میگیرید

چه می گوئید که کشته نمی شوید و توپ و تانک آنها در شما تاثیر نمی کند ؟

و او که آدمی تا این اندازه نا وارد هیچ وقت به پستش نخورده بود

خیلی جدی می گوید : البته بیشتر به اخلاص بر می گردد و الا خود عبارات به تنهایی دردی را دوا نمی کند .

و وقتی او را سراپا گوش می یابد ادامه می دهد که :

اولا باید وضو داشته باشید ، ثانیا رو به قبله و آهسته بنحوی که کسی نفهمد بگویی ،

( اللهم ارزقنا ترکشا ریزا بدستنا یا پاینا و لا جای حساسنا برحمتک یا ارحم الراحمین)

طوری این کلمات را عربی و از مخرج ادا می کرد که او باورش می شود و

با خودش میگوید اینها اگر آیه نباشد احتمالا حدیث است .

اما آخرش که فارسی عربی می شود شک می کند و به او می گوید : اخوی غریب گیر آوردی !

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 20:59  توسط ساجده  | 


برای اصلاح موی سرم به سلمانی گردان رفتم.بالاخره نوبتم شد !!آقا چشمت روز بد نبینه ،از بس ماشین سر تراشی کثیف و کند شده بود با هر حرکت  آن بی اختیار از جا  کنده می شدم و به آینه نگاه می کردم و سلام می دادم .

برادر سلمانی وقتی متوجه حرکت و عکس  العمل من شد پرسید:چه کار می کنی اخوی ؟؟؟؟

گفتم: هیچی،چه کار می خواستی بکنم ؟؟؟

گفت : با خودت حرف می زنی ؟؟

گفتم :نه با پدرم حرف  می زنم!!

با تعجب پرسید: پدرت؟؟؟توضیح دادم: هر بار که شما ماشین را داخل موهای من فرو می بری

 چنان آن ها را می کشی که پدرم جلو چشمم می آید و من هر بار به احترام بزرگتر بودنش سلام می کنم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 18:5  توسط ساجده  | 


شهر فاو تازه فتح شده بود و سربازان دشمن گروه گروه تسلیم می شدند.

من و دوستم  "علی ناهیدی " از یک هفته قبل از عملیات با هم حرف نمی زدیم

شاید علتش خیلی عجیب و غریب باشد .ما سر تیم های فوتبال استقلال و پرسپولیس دعوایمان شد !من استقلالی بودم و علی پرسپولیسی یک هفته قبل از عملیات ،طبق معمول داشتیم در سنگر با هم کرکری می خواندیم و از تیم های مورد علاقه مان حمایت می کردیم  که بحثمان جدی شد.

علی زد به پروین و یک نفس گفت –شیش ،شیش ،شیش تایی هاش !

منظور او از این حرف، یا د آوری بازی ای بود  که پرسپولیس شش تا گل به استقلال زده بود .من هم کم آوردم و به مربیان پرسپولیس بد و بیراه گفتم . بعد هم قهر کردیم و سر و سنگسن شدیم ...حالا دلم پیش علی مانده بود . از شب قبل و پس از شروع عملیات ، دیگر علی را ندیده بودم ؛دلم هزار راه رفته بود .هی فکر می کردم نکند علی شهید یا اسیر شده باشد و نکند بد جوری مجروح شده باشد. ای خدا اگر چیزیش شده باشد ، من جواب نه نه بابا ش را چی بدم .

دیگر  داشتم رسما گریه می کردم  که یک هو دیدم بچه ها می خندند و هیاهو می کنند . از سنگر بیرون آمدم  و اشک هایم را پاک کردم . یک هو شنیدم عده ای با لهجه ی فارسی دار شعار می دهند که :(پرسپولیس هورا ، استقلال سوراخ! )سرم را چرخاندم به طرف صدا

باورم نمی شد ده ها اسیر عراقی ، پا برهنه و شعار گویان به طرفمان می آمدند .پیشاپیش آنان ، علی سوار شانه های یک درجه دار سبیل کلفت عراقی بود ویک پرچم سرخ را تکان می داد و عراقی ها هم با دستور او شعار می دادند.......پرسپولیس هورا ، استقلال سو راخ!.......باور کنید بار اول و آخرم بود که به این شعارحسابی  از ته دل خندیدم  و شاد شدم .

دویدم به استقبال . علی با دیدن من از قلمدوش درجه دار عراقی پریر پایین و بغلم کرد و تند تند  صورتش را بوسیدم . علی هم صورتم را بوسید و خنده کنان گفت : می بینی اکبر حتی عراقی ها  هم طرفدار پرسپولیس هستند!هر دو غش غش خندیدیم ، عراقی ها هم که نمی دانستند  دارند چه شعاری می دهند ، با ترس و لرز هم چنان فریاد می زدند :

 پرسپولیس هورا ، استقلال سوراخ.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 19:23  توسط ساجده  | 


 

دیوارهای خالی اتاقم را

  از تصویرهای خیالی او پر می کنم

 خدای من زیباست

 خدای من رنگین کمان خوشبختی ست

 که پشت هر گریه

  انعکاسش را

 روی سقف اتاق می بینم

  من هیچ

 با زبان کهنه صدایش نکرده ام

و نه

 لای بقچه پیچ سجاده

 رهایش

او در نهایت اشتیاق به من عاشق شد و

 من در نهایت حیرت

 حالا

  گاه گاهی که به هم خیره می شویم

  تشخیص خدا و بنده چه سخت است

هماره در من جاری...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 21:19  توسط ساجده  | 


 

سلام

نمی دونم اصلا علت اینکه واسه بار دوم باید بگم سلام چیه ؟

ولی اینو می دونم هر دو بار صلاح بود و خواست خدا که یه جورایی سرم بخوره به سنگ و از خدا  غافل نشم

دفعه ی اول که خدا رو پیدا کردم و حالا هم که جزئی دیگه از خدا  رو یعنی شهدا. داستانش مفصله و غیر قابل بازگو .

اما مطمئنم که بار سومی پیش نمی آد. این دفعه با عظمی راسخ تر و اراده ای قوی تر اومدم.

اومدم بمونم تا شاید بتونم فقط یه ذره یه ذره از اون مسئولیتی که به عهده منه رو انجام بدم.

دعا کنید دیگه بمونم پای عهدی که بستم

یا علی

التماس دعا

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 19:35  توسط ساجده  |